روزی از روزها، شخص شصت ساله ای حساب و کتاب عمرش را می کرد تا حدس بزند در طول عمر، گناهانش چه اندازه است. او بعد از قدری تأمل با خود گفت:
ـ حدود شصت سال از عمرم می گذرد؛ یعنی نزدیک به بیست و دو هزار روز عمر کرده ام. اگر در هر روز فقط یک گناه کرده باشم، اکنون چیزی حدود بیست و دو هزار گناه دارم. وای بر من که با چنین بار عظیمی از گناه می خواهم به سفر آخرت بروم!
شخص مذکور پس از این محاسبه و آگاه شدن بر احوال خویش، فریادی بر کشید و سپس از هوش رفت و فوت کرد.
نیکوکاری فرزند، عذاب پدر را برطرف کرد
روزی از روزها حضرت عیسی بن مریم «علیه السلام» از قبرستانی می گذشت که مشاهده کرد صاحب قبری را خداوند عذاب می کند.
حدود یک سال از این واقعه گذشت و حضرت عیسی (ع) بار دیگر از آن قبرستان عبور کرد و به کنار همان قبری رفت که صاحب آن را عذاب می کردند. حضرت عیسی (ع) متوجه شد که دیگر عذابی در کار نیست؛ بنابراین، از خداوند سوال کرد:
ـ پروردگارا! سال پیش که از اینجا عبور می کردم، صاحب این قبر در عذاب بود؛ ولی امسال عذابی برای او نیست. چه شده است که عذاب از این شخص برداشته شده است؟
از طرف خداوند به حضرت عیسی (ع) وحی رسید که صاحب این قبر فرزندی دارد که سال پیش به حد بلوغ نرسیده بود؛ ولی اکنون به سن بلوغ رسیده است و کارهای نیکو می کند. به همین دلیل عذاب از پدرش برداشته شده است.
طبقه بندی: داستان های دینی، ،
ســالها پــیش خــلفای عــباسی قـــانون گــذاشــتند کــه:
هــرکس بخــواهد حــرم ابــــا عــــبــد الـــلــه را زیــارت کــند،بــاید دســـتِ راســتش را قـــطع کـــنند...
زنــی از ایــران رفــت...پــرسیدند برای چــه مــیروی؟؟؟گــفت :بــرای زیــارت حــسین..
ســرباز گــُفت:دســتِ راســتِت رو بــیار...
زن دســتِ چــپِ خــود را جـــلو آورد...
ســـرباز گُفت:گـــــفــتم کــه دســتِ راســت!!!
زن پـاسـُخ داد:دســتِ راســتم رو پــارســال قــطع کــردی...حـالا چـــپ رو قـــطع کــن!!!
بـــعد از اون کــاروانی از گـــُرگان رفـــت...
ســـرباز بــه بزرگــشون گــُفت:اگـــر برای زیـارت اومدید...
دســتِ راستتون را جــلو بیــارید...
بُزرگــشون دســـتشو گــرفــت جــلو صــورتـه ســرباز با بــغض گـــفـت:
تــو مــنو از دســت قــطع کــردن مــیترسونی؟؟؟مــن بــرا حــسین ســر مــیدم!!!هــر چـــهل نفره کــاروان قــمه هــاشونو درآوردن و زدن تــو ســرشون کــه بــعد از اون قــضــیه اون قــانون رو بــرداشتن...
آقـــــــا جـــــــــان.......
مــــا قـــــیدِ دســــت و پـــا رو زدیـــم...
تـــــو بـــــطلـــب!!!
ســـینــه خــــیز مــــیایم بــه ابـالفـضلت قـــسم...
طبقه بندی: داستان های دینی، ،
از آنجا كه اصلی ترین خواسته های هر حزب، گروه، دسته یا جامعه ای در شعارهای آنها تبلور می یابد و در كم كم این شعارها به مانیفست آن جامعه تبدیل می شود، می توان شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را برگرفته از خواسته های مردم ایران در انقلاب 57 دانست.

این شعار در واقع مانیفست ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی است و حتی شاید بتوان آن را وجه تمایز و نقطه تفكیك ایران پیش از بهمن 57 و ایران پس از انقلاب 57 قلمداد كرد.
این شعار از سه بخش اصلی تشكیل شده است: «استقلال»، «آزادی» و «جمهوری اسلامی»؛ سه بخشی كه مردم انقلابی، آن را در رژیم وقت نمی دیدند و از سران انقلابی خود مطالبه می كردند.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
طبقه بندی: داستان های دینی، ،